بابلسر
ازشهرستان که برگشتیم تقریبا دوهفته بعد رفتیم شمال باخانواده خاله سمیه وخاله لیلا خیلی خوش گذشت بیشترخوش میگذشت اگه سرعرفان نمی شکست برا داداش تولدگرفتیم داداشی هفت سالش تموم شد 12/04/1385 ...
نویسنده :
مامانی
16:11
سال جدید
تعطیلات عیدبه خاطرتو مسافرت نرفتیم آخه توهنوز خیلی کوچیک بودی ممکن بود مریض شی بالاخره تعطیلات تموم شدبابا رفت سرکار داداش رفت مدرسه من وتو تنها میموندیم خونه منتظر برگشت بابا وداداش می شدیم هرروز صبح که اونا میرفتن توبیدار میشدی لبحند میزدی شیر میخوردی ومی خوابیدی
نویسنده :
مامانی
15:44
داداشی میخوادزود بزرگ شی
وقتی تو اومدی روزای آخرسال بود داداش کلاس اول بود هر روز که می رفت مدرسه به شوق دیدن تو دلش میخواست زود زنگ آخربشه بیادخونه توروبغل کنه آخه خیلی آبجیشودوست داشت هی میگفت مامان کی عید میشه مدرسه تعطیل بشه من پیش آبجیم بمونم ...
نویسنده :
مامانی
15:37
روزهای اول
همه خوشحال بودند به خاطر این فرشته کوچک مخصوصا داداشی ...
نویسنده :
مامانی
15:14
داداش النا
بدون عنوان
النای من در یک روز کاملا سرد وبرفی زمستان به دنیا آمد ...
نویسنده :
مامانی
15:04








